|
رو با شما قسمت کنم
+ نوشته شده در 23:55 توسط سورن و ساینار |
یاد یار از یاد تو غافل نشدم، یادم باش بی یاد تو عاشق نشدم، یادم باش با لطف تو، بودن من معنی شد بی لطف تو من هیچ شوم، یادم باش عشق ابدی پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکس برداری از استخوانها بشود. پیر مرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند؟ پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: شما نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد. پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟ پیر مرد با صدای غمگین و آرام گفت: اما من که میدانم او چه کسی است. برای تو گاه گاهی که هوای حوصله ام ابریست و دلم پر از شوق گریستن، یاد مهربانی ات بغض نشکسته ام را را دلداری می دهد، من از تو می گویم و می نویسم و پر می شوم از عشق تو می آیی و می نشینی و می بری همه غصه های دلم را. بمان برای همیشه کنج ویرانه ی دل من. وقتی تو رفتی بعد از رفتنت خواستم دیگر هیچ نگویم چون تنها تو لایق کلام های عاشقانه ام بودی اما این آخرین کلام من است برای بدرقه ات. بدرقه تو از افکار چند ساله ام. وقتی تو رفتی شعرها بی معنا شد احساس ها دروغ می گفتنند دیگر همه چیز بی پروا شده بود. وقتی تو رفتی آلاله ها به خواب رفتند و گلزار زندگی به پاییزی دردناک تبدیل شد. وقتی تو رفتی اشکهایم مرا غرق کردند و تمام آرزوها با رفتنت، مردند من مانده ام بی کس و تنها و عشقی که در قلبم مرده بود. + نوشته شده در 13:10 توسط سورن و ساینار |
به اندازۀ همۀ مجنون ها پریشان و آشفته ام. نمی دانم چه وقت طلوع خواهی کرد. چه وقت آرامش سبز برقرار خواهد شد و در آن لحظۀ بهشتی چه گلی غنچه خواهد داد. این پیشانی جز به امید ظهورت از خاک برداشته نمی شود. می دانم که آمدنت زیاد دور نیست. دلم این را می گوید. اما تو هم ای مولای عاشقان بگو از کدامین جاده می آیی تا چشمانم را سنگفرش قدم مبارکت نمایم کاش آسمان درد کویر را می فهمید و اشک های خود را نثار گونه های ترک خوردۀ او می کرد. کاش واژۀ حقییقت با لب ما صمیمی بود آن قدر که برای بیانش به شهامت نیازی نبود. کاش دل ها این قدر خالص بودند که دعای ما قبل از پایین آمدن دستهایمان مستجاب می شد. رسم عاشقی آن لحظه که پروانه بی قرار دلت بی صدا سر به قبله گاه شمع می گذارد، فضای دیدگانت را ابری می کند. آن لحظه که شمع آخرین شعله آتش را می بارید، دل دریایی ات پشت سدّی از سؤال های بی جواب تشنه جان می دهد. این است رسم خوش زندگی. این است رسم عاشقی... فاصله فاصله بهانه است، حتی چشمانت دیگر دلتنگ ام نمی شوند. اما من دورتر از افق، کنار ستاره ای تنها منتظرم... یقین دارم اگر دلت همراه شود، دستانمان طعم به هم رسیدن ار خواهند چشید... قسمت می دهم به نسیمی که بوی گذشته های شاد را دارد، به نشان بی نشانی تو:« فاصله ها را بشکن» + نوشته شده در 0:59 توسط سورن و ساینار |
روزی روزگاری جزیره ای وجود داشت، که همه احساسات روی آن زندگی می کردند: شادی،غم، غرور و از جمله عشق. روزی به احساسات اعلام شد که جزیره عشق در شرف غرق شدن است. همه سوار بر قایق ها از آنجا فرار کردند، به جز عشق. عشق، تنها احسا سی بود که روی جزیره باقی ماند. عشق می خواست تاآخرین لحظه ممکن در آنجا بماند. وقتی جزیره تقریباغرق شد، عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد. ثروت سوار بر قایقی با شکوه و مجلل از کنار عشق می گذشت. عشق از او پرسید: ای ثروت، مرا همراه خود می بری ؟ نجاتم می دهی ؟ ثروت پاسخ داد: نه نمی توانم. در قایق من ، یک عالمه طلا و نقره وجود دارد . جایی برای تو درقایق من نیست . پس عشق تصمیم گرفت از غرور کمک بخواهد که با کشتی زیبایی از کنارش می گذشت . «عشق پرسید : ای غرور، لطفا کمکم کن، ای عشق نمی توانم کمکت کنم. چون توسراپا خیس هستی و کشتی ام را خراب می کنی. این مرتبه، غم از کنار عشق می گذشت. عشق از او پرسید: ای غم، بگذار همراهت شوم. غم پاسخ داد: اوه... عشق آن قدر غمگین هستم که باید تنها باشم. شادی از کنار عشق می گذشت ولی او هم آنقدر خوشحال بود که وقتی عشق از او کمک خواست اصلا صدایش را نشنید. ناگهان صدایی به گوش عشق رسید: ای عشق، بیا. من کمکت می کنم و تو را همراه خود می برم. صدایی بزرگ و سالخورده به نظر می رسید. عشق که بسیارخوشحال شده بود، حتی یادش رفته بود که بپرسد به کجا می روند وقتی وارد خشکی شدند، صاحب صدا به راه خود رفت و ازعشق جدا شد. عشق که خود را مدیون ناجی اش می دانست از آگاهی پرسید: چه کسی کمکم کرد و مرا نجات داد؟ آگاهی پاسخ داد: زمان به تو کمک کرد. عشق با تعجب پرسید: زمان ؟ ولی چرا زمان به من کمک کرد؟ آگاهی لبخند متفکرانه و خردمندانه زد و پاسخ داد: چون فقط زمان می تواند قدر و ارزش عشق را درک کند. + نوشته شده در 15:40 توسط سورن و ساینار |
شهادت بانوی دو عالم تسلیت باد ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم محتاج عطا و کرم فاطمه ایم عمریست که از داغ غمش سوخته ایم دل سوختۀ عمر کم فاطمه ایم دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من بما درد دل افشاء کن، مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای ایدل، کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم آنی طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من
دید مجنون را یکی صحرا نورد درمیان بادیه بنشسته فرد صفحه ای از خاک، انگشتان قلم می نویسد نام لیلی دم به دم گفت ای مجنون شیدا چیست این بهر که نامه نویسی کیست این گفت مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم چون میسر نیست من را کام او عشق بازی می کنم با نام او + نوشته شده در 15:55 توسط سورن و ساینار |
و ... آنگاه همه تو را بیاد می آورند و همه به تو پناه می آورند از تو استمرارمی طلبند و با یک آهنگ می گویند «خدایا»
پنج قانون خوشبختی : - قلبت را از نفرت پاک کن. - ذهنت را از نگرانی ها دور کن. - ساده زندگی کن. - بیشتر ببخش. - کمتر توقع داشته باش.
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن، با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه فردوس تمنای بهشت گفت و گویی خیالی زجهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل هر کجا نامۀ عشق است، نشان من و توست سایه زآتشکدۀ ماست فروغ مه و مهر وه از این آتش روشن که به جان من و توست + نوشته شده در 0:3 توسط سورن و ساینار |
امشب زغمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت نی قصه ی آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم قصد جانست طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که درین کار به جان می کوشم + نوشته شده در 16:55 توسط سورن و ساینار |
+ نوشته شده در 1:40 توسط سورن و ساینار |
+ نوشته شده در 23:6 توسط سورن و ساینار |
+ نوشته شده در 16:31 توسط سورن و ساینار |
|
| ||||||